
عندما تضعين رأسك على كتفي
وأنا أسوق سيارتي
تترك النجوم مداراتها
وتنزل بالألوف
لتتزحلق على النوافذ الزجاجية..
وينزل القمر..
ليستوطن على كتفي
عندئذ..
يصبح التدخين معكِ متعة..
والحوارُ متعة
والسكوتُ متعة.
والضياع في الطُرُقات الشتائيهْ
التي لا أسماء لها..
متعة
وقتی که پشت فرمان نشسته ام
و سر ت را روی شانه هایممیگذاری
ستارگان از مدارشان می گریزند
و آرام فرود می آیند
تا بر شیشه سرسره بازی کنند
و ماهفرود می آیدتا بر شانه ات بنشیند
دراین هنگام حرف زدن زیباست
وسکوت هم .
حتی گم شدن درجاده های زمستان
و راه های پرت بی تابلوهم دلپذیرست

برچسب:
نویسنده: اشکان دادخواه